تبليغاتX
pat 0 mat

pat 0 mat

تو را من چشم در راهم ...


 

دوباره یاد توست که این دل تنها را بیدار نگه داشته است .دلم می خواهد دیوارهای روبرویم همه پنجره شوند و من تو را در چشمانم بنشانم چشم هایی که انتظار تو را کشیدند و برای دوری از تو و نبودنت گریه کردند و بسیاری از دردها و غم ها را دیدند و حرفی به زبان نیاوردند باز غمگین از نبودن تو در کنارم و در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده ام و به تو می اندیشم از اینکه تنها نشسته ام افسوس می خورم .کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم و از گوشه به گوشه ی شهر و کوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم .

بگزار دردهایم را فقط با چشمان تو درمیان بگزارم .بگزار که تا ابد این چشمان من انتظار تو را بکشند .

این چشم ها را رد نکن که برای دیدنت عجیب مشتاق و بی تاب است .

 

   

تو بگو چگونه ؟؟؟؟؟


تو بگو چگونه باور كنم ؟!

 

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت . يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن . اما  چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي  نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست . ديگري گفت : نگاهش را  ناديده بگير . اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام راه حلها را  امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه مي توانم فراموشش كنم در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت قاصدك ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو مي پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به نمايش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!

   

انتظار از مرگ هم سخت تر است ....


انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . .

 

چه مفهوم آشنایی دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بیانش.

 

بی هدف و سردرگم در بین کلمات و حروف در جستجویم تا شاید بتوانم این احساس بی پایان را معنا کنم، اما چه می شود. بعضی از چیزها را باید تجربه کنی تا معنایش را بدانی.

 

نمی دانم کدام احساسم، کدام جریان خیالم، کدام پرواز رویایم، برای بار آخر نجاتم خواهد داد؛ و مرا از این انتظار مرگبار و بی پایان رها می سازد و جاده های بی سرانجام گم شده درمه پیش رویم را سرانجام می بخشند.

 

چه سردرگم و بی هدف در پی آرزوهایم مشتاقانه می دوم ، بدون دانستن آخر راه به پیش می روم ؛ پیش رفتنی در ورطه تنهایی ، در سکوت مرگ آوری که نهایت خط را برایم رقم خواهد زد؛

 

کی به پایان می آید این تشنگی جانسوز و طاقت فرسا؟ کی تمام می شود شب ظلمانی هجرت ، کی خورشید از ورای ابرها، رقص کنان بیرون می آید و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون می سازد.

 

کی به انتها می رسد این همه انتظار؟ نمی دانم چه میخواهم بگویم و نمی گویم! چون نمی توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها، از ملامتهایی که مرا خواهند درید. همه چیز را می بینم و نمی بینم ، می دانم و نمی دانم، می خواهم و نمی خواهم اما میخواهم تا سکوتم را فریاد بزنم!

 

انتظار

   

خسته ام ای نازنین ......


خسته ام "

 

خسته ام ...

 

خسته ام از این هوای تاریک و بارانی

 

از این دلتنگی و درد و پریشانی

 

خسته ام از این قلبهای بی احساس

 

از این گونه های خیس و التماس

 

خسته ام از این رزهای تنهایی

 

از این بیهوده امیدها به نور و رهایی

 

خسته ام از این حرفهای بی پایان

 

از این قلب ناامید و همیشه نالان

 

خسته ام از این عشقهای پوشالی

 

از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی

 

خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار

 

از ناله های درد دل همیشه بیمار

 

خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب

 

از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد

 

کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم

 

خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ

 

کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت

 

خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن

   

...............


يه خانومي داشت تو خيابون قدم ميزد يه نيم ساعتي بود كه الكي تو خيابونا بالاو پايين میرفت اگه خوب تو چهرش نگاه مي كردي مي فهميدي كه حال خوشي نداره بعد از چند لحظه جلوي يه مغازه ايستاد/

تعجب من براي اين بود كه مغازه خالي بود.چند دقيقه خيره داشت اونجا رو نگاه ميكرد .چشاش قرمز شده بود/

بعدا فهميدم كه داشت خودش و تو شيشه ي  مغازه نگاه ميكرد. گفت ميدوني عشق چه جوريه؟ گفتم تو بگو.

گفت بيا .

با هم رفتيم جلوي همون مغازه

گفت : نگاه كن

گفتم :به چي

گفت :خود تو توي اين شيشه.

با اينكه شيشه است قيافتو بهت نشون ميده

گفتم: منظورت چيه؟.

گفت: اينا اعضاي تشكيل دهنده به عشقن .گفتم معلوم هست داري چي ميگي!!!

تو چشمام نگاه كرد.

گفت: ظاهر آدما مثل اين شيشه است وقتي بهشون نگاه ميكني فكر ميكني پاكن ولي قلبشون مثه داخل اين مغازه تاريكه.سياه و سرد.بعد يه آه كشيد .معلوم اين حرفارو از ته قلبش ميگه با يه لحن خاصي صحبت ميكرد.

گفت :وقتي عاشق ميشي عشقت مثه عكسيه كه توي اين شيشه افتاده .

اگه داخل اين مغازه تاريك نبود تو عكستو نميديدي ، اون عشقي كه فكر ميكني اين مغازه بهت داره عشق نيست فقط يه انعكاسه تو يه قلبه سياه  اگه قلب سياه نباشه خودتو توش نميبيني .بعد ديدم داره ميره ...

مي خواستم بهش بگم كجا ميري ولي نتونستم داشتم به حرفاش فكر ميكردم بعد از چند قدم ايستاد روشو كرد طرفه منو گفت:مواظب باش.خيره نگاش كردم .

گفت : به شيشه ي مغازه هايي كه توشون تاريكه اعتماد نكن.و بعد سرشو برگردوند و من ديگه نديدمش...

 

 

   

ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشایی ست .....


مي دانم  اندوه مرگ تدريجي ام کسي را درهم نخواهد شکست زيرا اين منم، که چنين در آرزوي داشتن تو، درهاي زندگاني را از چهار جهت،از چهار طرف، بر روي خود بسته ام! اين منم که براي رسيدن به اين آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باري از حرفهاي نگفته را خالي و دلي سبک کنم! اين منم که اين چنين خود را در چهار چوبي خيالي و واهي گم کرده ام تا روزي که ميدانم دگر هرگز نمي آيد را ببينم! آري اين من بودم، اين من بودم که هر روز تاب و تب ديدار تو را از ثانيه ها طلب ميکردم و تو ميدانستي، ميدانستي و رفتي!

 

مي دانستي که دلم تنهاست... ميدانستي...

 

پس چرا رفتي ؟

 

در پشت تمامي پنجره هاي بسته شده، وسعت دلتنگي ام را کدامين واژه ها خواهند توانست بيان نمايند دستان کدام شبزده گرد غم را از دلم پاک مي کند ؟

 

مهربانم تو را به اشکهايم قسم تو را به لحظه لحظه هاي تنهاييم قسم تو را به جواني ام قسم تو را به غريبي ام قسم تو را به بي کسي ام قسم ميدهم...

 

نگو که واژه ي دوست داشتن برايت بي معناست نگو و خود را مديون اشک و من را لبريز از اي کاش ها نکن...

 

تو لحظه هايي که براي ديدنت بي قراري مي کردم را نديدي، تو لحظه هاي نياز را در من نابود کردي، در اوج نياز به تو بودم ولي دستانم را نگرفتي، هيچ وقت باورم را باور نکردي، التماسم را نديدي و غرورم را شکستي... اما چــــــــرا ؟؟؟

 

افسون اين واژه چنان خيمه بر پيکر نحيف و بيمارم زده که گويي کودک بيمار دلم را خواب و عمرم را چون شهابي گذران از پس ابري سياه گذرانيده است...

 

من براي اثبات اين گناه که چرا عاشقت شدم زجرها کشيدم و زجه ها زدم اما تو هيچ وقت نبودي تا ببيني و نخواستي ثابت کني ، هميشه از پشت نقاب به اشکهايم خنديدي ...

 

چه کردم من؟ چه کردم که اين چنين مرا نابود کردي؟ کدامين شنزار، جاده طي کرده ي من را پوشاند، تا تو گمراه شوي... اي کاش ميدانستي، اي کاش ميدانستي که هرگز به وجودت عادت نکرده بودم...

 

اي کاش نگاه خيره ي مردم به يک غربتي را مي ديدي اي کاش جامه ي سياه تنم را مي دريدي اي کاش بغض هاي فرو خورده ي گلويم را مي شکستي اي کاش برگ هاي سياه تقويم و ساعت روي ميز را مي شکستي اي کاش لحظه اي در آستانه ي درگاه انتظار مي نشستي تا بفهمي که با دلم چه کردي... ولي افسوس ، افسوس و صد افسوس که دلم بازيچه اي بود و گذشت از پس هم لحظه هاي هيچ...

 

آري ســـه ســــال گذشت اما هنوز زمزمه هاي تنهايي رهايم نکرده اند هنوز صداي فاصله ها مرا مي خوانند و در گوشم سکوت نجوا ميکنند... ســـه ســــال گذشت و من هنوز بازيچه ي دست اين زمانه ي پير و خسته ام...

 

در پشت اين پنجره هاي سرد، دستهاي آهنيني با صيرتي دروغين مرا مي جويند و به ويرانه اي مي کشند که بازگشتي نيست و من به سادگي اسيره زنداني ميشوم که از پس آن هيچ حصار و هيچ راه فراري نيست و با اميدي عبث به آزادي در اين ويرانه مي پوسم و تمام خاطرات و عاشقانه هايم له مي شوند و قلبم زير نبض سنگين اين زمانه مي ميرد... آري ماه من ســـه ســــال اينگونه گذشت و من در مرداب عشق تو غرق شدم و تو با اينکه مي دانستي چيزي به فرو رفتنم نمانده ، دستانم را نگرفتي.

   

تو مثل ......


تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

 

 

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

 

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان

و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

 

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

 

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

 

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

 

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم .........

   

افسوس ........


براي گريه هايم مرحمي بودي

 

ولي افسوس باید  مي رفتي ....

 

براي بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي

 

ولي افسوس باید  مي رفتي .....

 

نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها فاصله است

 

کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه ميگفتي

 

ولي افسوس بايد مي رفتي .....

 

چه آسان کوله بارسفرت را بستي

 

آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم؟

 

وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي غريب را لرزاند آيا ميداني؟

   

تنهایی ...


يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم

ترس تموم وجودمو برداشت که شايد

منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم!

سريع از کنار مرداب دور شدم.

حالا وقتي که مي بينم خودم مرداب شدم

دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم

و حالا مي فهمم ... گل نيلوفر مغرور نيست

اون خودشو وقف مرداب کرده...

   

هنگامي که وانمود ميکنن عاشقن در خفا خيانت ميکنن(لعنت به عشق دروغين)


با عشق زمان فراموش مي شود وبا زمان هم عشق فراموش مي شود

انگليسي: عاشق ان کسي است که وقتي در اينه نگاه مي کند معشوق را ببيند نه خود را

ايتاليايي: کساني که در انتظار زمان نشسته اند در واقع ان را از دست داده اند

الماني : افتادن در گل ولاي ننگ نيست؟ ننگ اين است که در ان بماني

چيني : قلب مثل خانه اي است که دو اتاق دارد در يکي از ان دو شادي و در يکي غم

پس سعي کن طوري شادي کني که غم بيدار نشه

اسپانيايي : حقيقت وگل سرخ هر دو خار دارند

 

چرا ؟

   

چگونه فراموشت کنم؟؟؟؟؟؟


بيشتر از انچه باور کني قلبم را شکسته اند

ولي تو به من نه خيانت کردي

نه قلبم را شکستي

تو جگرم را آتش زدي

زبانم مي گويد به اميد روزي  که روزگارت تيره تر از پر کلاغ

تلخ تر از غروب وغمگين تر از دم جدايي باشد

اما دلم مي گويد:

به اميد روزي که آشيانت بالاتر از آشيانه عقاب

چشم انداز نگاهتزيباتر از بهشت و صد هزار پري

کنيزت باشند

چگونه فراموشت کنم ...

تو را که از خرابه هاي هرزگي به قصرسپيد عشق

هدايتم کردي...

که عاشقي بي قرار و ياري باوفا براي خويش ساختي

تواهو بره اي شدي که دوستي

گرگ را پذيرفتي

و براي اشکهايش شانه هايت را

ارزاني داشتي

و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردي

چگونه فراموشت کنم ...

تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم

و طپش قلبت را حس مي کردم

و به جستجوي يافتنت

به درگاه پروردگارم دعا مي کردم

که خدايا پس کي او را خواهم يافت

چگونه فراموشت کنم

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام

ديگر تمام اسم ها برايم غريبه اند و همه خاطرات مرده اند

دستم را به تومي دهم

قلبم را به تو مي دهم

فکرم را به تو مي دهم

بازوانم را به تو مي بخشم

و شانه هايم را که ديگر نپرس با من غريبه اند

و تمام لحظه ها تو را ميخواهند و

براي عطر نفس هايت

دلتنگي مي کنند

چگونه فراموشت کنم

تو را که قلم سبزم را به تو هديه دادم

تا حتي نوشته هايت نيز

همرنگ نوشته هايم شوند

پيشترها سبز را نمي شناختم

يا بهتر بگويم ...

با سبز رفاقتي نداشتم

سبز را با تو شناختم ولي مي خواهم که با يادت

هميشه سبز بنويسم

   

با خودت هستم ...


میگن :

 

گرد هرکس که زیاد گردی

 

هرچند که عزیز باشی

 

       خوار گردی

 

نظر شما چیه؟

   

خدایا ...


پروردگارا!

کتاب سینه ام را برتو می گشایم

بر تو که گشاینده ذهن ها و دلهایی

اگر تو پاسخم را نگویی

با که سخن بگویم؟؟!!

 و اگر دعوتم نکنی

 از که یاری جویم؟؟؟!!!

 ای امید و معتمد من !

 بر من ببخش کوتاهی هایم را که چشم به رحمت تو دارم

 نا امیدی و حسد و بخل را از سینه ام بزدای

 که تویی گنجینه بی انتهای امیدم

 راهم بنمای

 که تویی بهترین راهنما و مرادم

بر تو که پناهگاه خلوت شبانه ام هستی

 

خدایا!

   

وقتی رفت ...


وقتي رفت دلبسته ي چشماي همديگه بوديم

يه چيزي مثل اوني كه مولوي مي گه بوديم

وقتي رفت حاشيه ي درختامون طلايي بود

ماه تو آسمون بود و قحطي روشنايي بود

وقتي رفت هر دوي ما بد جوري ديوونه بوديم

از اونهايي كه به ياد هر كي مي مونه بوديم

وقتي رفت يه تيكه از گنبد نيلي كنده شد

سرنوشت بازم توي مسابقه برنده شد

وقتي رفت به روش نياورد اشك من داره مياد

بست چشاش و گفت به من گريه نكن خيلي زياد

وقتي رفت هر دومون و گذاشت توي ناباوري

من بهش گفتم حالا اينبار نمي شه كه نري ؟

وقتي رفت يه عالمه سوالا بي جواب شدن

ماهيا تو تنگناي بلورمون عذاب شدن

وقتي رفت دو تا ستاره افتادن روي زمين

من ازش پرسيدم آخرش چيه اون گفت همين

وقتي رفت پاييز بود و خدا بود و طاق كبود

من نبودم زير طاق آسمون اونم نبود

وقتي رفت غبار نشست رو روياهاي اطلسي

ديگه هيچكسي نشد عاشق چشماي كسي

وقتي مي رفت درا به روي هر دوي ما بسته بود

يه چيزي مثل يه دل تو اين ميون شكسته بود

وقتي رفت دريا ديگه به ماهيا نگا نكرد

ماه ديگه در نيومد ستاره ادعا نكرد

وقتي رفت لونه ي هيچ پرنده اي چراغ نداشت

واسه درد دل دلم هيچ كسي رو سراغ نداشت

وقتي رفت فهميدم اين كارا همش كار دله

خط زدم رو آرزوم گفتم نه ديگه باطله

وقتي رفت اشكام رو ريختم تا پشيمونش كنم

اما اون گفت نبايد اينجوري حيرونش كنم

وقتي رفت پرنده هاي كوچه بي دونه شدن

عاقلا رفتنش رو ديدن و ديوونه شدن

آخرين لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش

تا شايد يادش بره دليلا و بهونه هاش

اما ان تصميم ارغوانيش رو گرفته بود

پيش من بود ولي انگار كه از اينجا رفته بود

وقتي رفت يه قطره اشك از شهر چشماش جاري بود

همونو ازش گرفتم آخه يادگاري بود

وقتي رفت هيچي ديگه رفته و من بي خبرم

نامش و نوشتم اما كجا بايد ببرم

بهتر اينه كه بريزم اشكام و پشت سرش

تا شايد نباشه واسه ي هميشه سفرش

كاش بياد مسافرش هر كي سفر كرده داره

كاش بياد و يه دل رو از دلهره در بياره

خداحافظ تمامي سفر كرده هامون

كاش خدا بفرسته اونها رو دوباره برامون!!

 

چرا ؟؟؟؟

   

انسان

 

هیچ کس فکر نکرد
 
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ برآوردند که چرا سیمان
نیست ؟
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ؟

زمانی شده است که به غیر از
انسان
هیچ چیز ارزان نیست

   

مدت هاست سکوت پيشه کردم،

تا لحظه هاي دور دلم درد بي تابي را نشناسد

مدت هاست از همه چيز گريخته ام

به اميد يک راه نجات،

يک نفس براي رهايي،

يک فرياد براي تمام لحظه ها،

چقدر سخت است

زماني که دلت را تنها به يک لحظه ،  به يک اتفاق دلخوش کني

وتمام ثانيه ها را

تمام سختي ها را

به اميد رسيدن به آن لحظه

به اميد دلگرمي خداي دل

مدارا کني

چقدر سخت است زماني که چشم هايت

تمام تلخي ها را مي بيند

وپنهان اشک مي ريزد.

به اميد آن لحظه،

چقدر سخت است تمام آمال و آرزوهايت تنها يک تپش شود

ولي زمان رسيدن آن لحظه

آسمان بي مهر شود،

دريا طوفاني و ناآرام،

چشم ها فرياد شود،

دل ها حسرت دوران لحظه هايي که ثانيه ها همه برايش منتظر بودند

 

سکوت

   

حرف کویر


کاش

آسمان درد کویر

را می فهمید و اشک

خود را نثار گونه های خشک

او می کرد ،کاش واژه ی تلخ

حقیقت با لب ها صمیمی بود

که برای بیان کردنش به

شهامت نیازی نبود،

کاش دلها

اون قدر خالص بودند که

دعای ما قبل از پایین اومدن دست ها مستجاب می شد

 

کویر

 

   

به دریایی گرفتارم که موجش عالمی دارد


 آري؛ اين منم انساني بر جاي مانده از عشق و گمگشته در وادي عشق. با روحي خسته و پژمرده در فراق دوري همه هستي و زندگي اش. با دلي شكسته و افكاري پريشان. دلتنگي ، با دنيايي پر از نا اميدي و تنها كور سويي از اميد. دل بريده از دنيا و دلخوش به بازگشت. بازگشت او كه، روزي آمد، غوغايي به پا كرد، شوري بر انگيخت، آتشي سوزنده را شعله ور ساخت، دنيايم را زيبايي بخشيد، زندگي ام را معنا داد و انگيزه ساز براي فرداهايي روشن. ولي افسوس كه در نيمه اين راه سخت و جان فرسا ، در اوج نياز و احتياج، اين مجنون را تنها گذاشت و مجنون تر كرد.

آري؛ دلم خوشست به بازگشتت!

خداوندا !!! يعني مي رسد آن روز كه آن فرشته مهرباني و عطوفت، آن فرشته كه نامش مظهر پاكي است و صفاي صادقانه عشقش و احساساتش همچون نام مقدسش پاك، آن روشني بخش شبهاي تارم و فرداهاي زندگي ام؛ باز هواي ديار يارش كند؟ و اين دل شكسته را جاني تازه بخشد؟

همان اندك اميد را در دل پر درد خويش حفظ ميكنم، چشم انتظار ميمانم ، انتظاري سخت كه ذره ذره ي وجودم را آب ميكند و آتش ميزند و روان خسته ام را خسته تر از پيش.

بازگرد مهربان ترينم كه مرا دگر تواني نيست، باز گرد كه اوج آرزويت جاده فنا و نيستي را در پيش گرفته و گر دير بيايي شايد دگر اثري از او در اين دنيا نيابي. بازگرد كه چشمانم در انتظار ديدارت همواره ابر گرفته و باراني ست، گوشهايم تشنه و عطش دار شنيدن نواي جانبخش و آرامش دهنده تو اٌند و دستهايم پيوسته دستان گرم پر از مهر تو را مي جويند. بيا كه شانه هايم تمناي تو را دارند تا سر بر آنها گذاري. بيا كه تمام وجودم يك صدا و هر دم نام پاك تو را فرياد مي زنند و تو را مي خوانند. بيا و خستگي را از اين روح آواره و سرگردانم بزدا. بيا و دوباره انگيزه سازم شو. بيا مهربانم كه تو راسخت چشم در راهم....

 

 

افسوس

 

   

نفرين بر جدايي


کاش ميخک بوی تنهايی نداشت ...

                    لحظه هاي وصل پايانی نداشت ...

                               غم و غصه توی دلها جا نداشت...

                                                دل ما به جز عشق ميهمانی نداشت...

 

نفرين بر جدايي

   

یادگاری


مي نويسم يادگاري تا بماند روزگاري ،

 

                                      گر نباشم روزگاري اين بماند روزگاري

 

 

   

زندگی شهد گل است که زنبور زمان می خوردش وآنچه باقی می ماند

 عسل خاطره هاست

                                                                                                   بهار ۸۵

   

دلم گرفته نازنين


کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم هيچ کس گمشده ام را نشناخت تابش رايحه اي بي خبر آورد کسي در راه است چشمي از درد دلم آگاه است کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد که روزي احساسي بميرد.

 

احساس

   

چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند

 

به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند

   

دوری عشق


دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره ولي به عشق هاي بزرگ عظمت

 

 مي ده،مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه

 

   

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم .....

         دلها تنگ نیست ما تنگش میکنیم.............

                    عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم،..........

                                   دل هیچ کس سنگ نیست ما سنگش مي کنيم ........

   

معرفت چیست ؟؟؟


         معرفت در گرانی است که به هر کس ندهند ...

                                              پر طاووس قشنگ است و به کرکرس ندهند ...

 

 

   

شکستن هنر نیست ...


هر کس به طریقی دل ما میشکند
                                                             بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
                                                            من در عجبم دوست چرا میشکند

 

   
زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی

میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی

   

ببار باران


ببار باران بر اين شهر ويران زده

 

كه دلاي آدما مسخ شده

 

ببار بر اين جسمهاي خشكيده

 

كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده

ببار بر دل غم گرفته

 بر دل پژمرده بر گل نشسته

 

ببار بر سر انسانهاي مست

 

كه زندگي را همين دنيا دانند و بس

 

ببار بر دل آن پير گريان

 

كه زندگي را باخت چه آسان

 

ببار بر آن دل شكست خورده

 

كه تيري آهنين بر دلش نشسته

 

ببار بر او كه ديگر اميدي بر دل ندارد

 

نيست مرهمي بر دل او چون اثر ندارد

 

ببار بر اين جسم خسته من

 

باشد كه رود اين سستي و رخوت من

 

   

اسارت روح


انسانها به رنج نيازمندند ، قدري ناكامي براي صيقل دادن روح آدمي لازم است .

 

   
درباره وبلاگ
دوستان من
نوشته های پیشین
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

pat-00-mat

حمید

http://pat-00-mat.blogfa.com

pat 0 mat

Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt

قالب دختر تنها

قالب دختر تنها براي بلاگفا